X
تبلیغات
چهره بلاگ
من نقش اول این جملات نیستم . اینها صرفاْ تراوشات ذهنیست ...

خرده شیشه دار

شنبه 30 فروردین 1393 ساعت 10:01 ق.ظ
یه عده هستن که google map هم نمی تونه به راه راست هدایتشون کنه

نترس

چهارشنبه 27 فروردین 1393 ساعت 03:31 ب.ظ

بگذار پیشِ چشمانِ حسودِ اندوه...
شادی، ترا در برَ بگیرد 

به جای تُف به گور...بگید

یکشنبه 17 فروردین 1393 ساعت 11:54 ب.ظ

بزاق نثار آرامگاه اَبَویِ مرحومتون
...

به جای فحش ندادن آپشن های دیگه رو انتخاب کنید. برای سلامت جیگرتون خوبه

آرزوهای به گور رفته

پنج‌شنبه 14 فروردین 1393 ساعت 09:16 ب.ظ

من و آرزوهایم، توی هیچ گوری جا نمیشویم


پیشاپیش عیدتون مبارک

سه‌شنبه 27 اسفند 1392 ساعت 10:39 ق.ظ

تو مسابقه بهترین وبلاگ سال 92 شرکت کردم

شنبه 24 اسفند 1392 ساعت 10:42 ب.ظ

دوست وبلاگ نویسمون جناب آقای میثمک یه مسابقه تو وبلاگ پرمخاطبش برگزار کرده و قراره که بهترین وبلاگ های سال 92 رو انتخاب کنه. وبلاگ اصلی من ( وب نوشته های یک جراح ) هم جزو کاندیدا هاست. برای رای دادن، باید یا با ایمیل یا با اسم وبلاگتون شرکت کنین و 3 نفر رو هم حتما انتخاب کنین. به نظرم بهتره برین به اینجا و بیشتر با این مسابقه آشنا بشین و قوانین رو هم مطالعه کنین

خود تحویل گیری

دوشنبه 19 اسفند 1392 ساعت 12:26 ق.ظ

من یه جاهایی می تونم برم که تا حالا هیشکی نرفته

...

مثلا " قربون خودم " 

دود

سه‌شنبه 13 اسفند 1392 ساعت 01:24 ب.ظ

اسمش دود نیست. 
اصلاً ربطی به سیگار ندارد.
" آه " هایم ...
رنگ پیری گرفته 

"گلِ گاو، بیان"

سه‌شنبه 6 اسفند 1392 ساعت 08:44 ق.ظ

لزوماً ظاهر زیبا با شعور بالا همراهی ندارد
اسم بعضی ها را باید گذاشت

"گلِ گاو، بیان " 

حق انتخاب

دوشنبه 5 اسفند 1392 ساعت 08:50 ق.ظ

Religion is like a pair of shoes.
Find one that fits for you, but don't make me wear your shoes 

   George Carlin      

دین مثل یه جفت کفش میمونه ... هر دینی که اندازه ات هست رو انتخاب کن، اما من رو مجبور نکن که کفش تو را پام کنم...

       


خدا مرد است

جمعه 2 اسفند 1392 ساعت 09:01 ب.ظ
یقین دارم که خدا مرد است
 
مادر به خاطر یک سیب...

 فرزندش را از خانه بیرون نمی اندازد

چیزی نشده

چهارشنبه 23 بهمن 1392 ساعت 09:23 ب.ظ

توی بازار همه می گفتند « پدرت آدم سر سنگینی ست »
توی خانه مادرم می گفت « دستهایش سنگین تر است »
توی محل همه می گفتند « مادرت آدم چشم و رو داریست»
توی خانه پدرم می گفت « چشم و رو ندارد...
پدرم راست می گفت. چشم و روی مادر همیشه زیر چادرش پنهان بود

مادرم دروغ می گفت ... همیشه...
دروغ هایش بزرگ بودند خیلی بزرگ... در کوتاهترین جمله ها
...«چیزی نشده»...

نیمه مصلوب

پنج‌شنبه 17 بهمن 1392 ساعت 12:15 ب.ظ

پلک های تو که سنگین می شود
دست من هم آرام آرام خوابش می برد
دوست دارم این نیمه مصلوب شدن را
...در آغوش هم

تو همانی

سه‌شنبه 15 بهمن 1392 ساعت 07:13 ب.ظ

تو همانی که دلم لک‌زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را


مثل آن خواب بعید است ببیند دگر

هرکه تعریف کند خواب خوشایندش را


مادرم بعد تو هی حال مرا می‌پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را


قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس‌زده پیوندش را


"کاظم بهمنی"

حساسیت

یکشنبه 13 بهمن 1392 ساعت 07:16 ق.ظ
برای چیزهای کوچک انقدر حساسیت به خرج نده

حساسیت ها را پس انداز کن، توی یک حساب دراز مدت
چشم بر هم بزنی "شکاک " شده ای

 1   2   3   4   5   ...   53  <<

 در گودر دنبال کنید